رهايشي ابدي
به پرواز در آمده ام
بي آنكه هيچ كس مرا ببيند
و اين نيكوست
فصل شگفتي
فصل رهايي درخت
فصل دريدن ملايم تنپوش سبز روزمره گي درخت
فصل عرياني درخت
فصل تنهايي درخت
آيا عجيب نيست در فصلي كه ما آدميان جانشين خدا بر روي زمين هر روز بيشتر از پيش اين پوشش پشمينه خود را مي افزاييم، درخت اين مخلوق بي كس و مهربان خداوند برگهاي خويش را به وسعت باد مي سپارد و عرياني را، رهايي را، سبكي و سادگي را بهترين حال بر خود مي شناسد و به خود تكاني مي دهد و فارغ از هياهوي سبز برگهاي خويش، به سبكباري خويش مي انديشد و به تنهايي خويش، آيا عجيب نيست كه تنها در فصول سرد سال است كه مي توانيم سرانگشتان خشكيده و يخ زده درختان را ببينيم كه به آسمان برداشته شده اند و بلندتر مي نمايند و رهاتر و چقدر عرياني درخت زيباست كه روحي چنان زيبا دارد كه تنها وقتي حجاب آنرا كنار مي زنيم خود را عيان مي كند، اينجاست كه آدمي دلش به حال درخت مي سوزد،به حال درختي كه در فصل گرم سال، رداي سبز خويش را پوشانده و به قول آدمها از فروتني و خضوع سر بر زمين مي سايد كه شايد جاي دلسوزي نباشد زيرا پس از عبور از دوران خضوع و پرباري است كه به وادي رهايي و عرياني دست مي يابد و يا برعكس!
هيچكس نمي داند كه فصل آغازين سال كدام است، از كجا كه درخت از وارستگي مهربانانه عرياني و رهايي نروئيده باشد، از كجا كه دست هاي سرد باد، باعث شكوفايي درخت نگشته باشد، هيچكس راز رويش درخت را نمي داند، اين بزرگترين موهبت خداي تعالي!
وپاييز؛
مهربانترين فصل سال
زيباترين فصل سال
پرشورترين فصل سال
تنها ترين فصل سال
و به قول اخوان
پادشاه فصل ها :پاييز
دستهايش يخ زده بودند، خشكيده بودند و گرماي زندگي از وجودش رخت بر بسته بود، آتش هر لحظه شعله ورتر مي شد، شعله هاي سرخ فراز و فرودي سخت را آغاز كرده بودند و به هر سو زبانه مي كشيدند.چالشگري شراره ها.
درختان سر به زانوي زمين فرو بردند
دوستان دشنه از دست و دل خويش فرو انداختند
تمامي حرفهايم در حنجره روحم باقي ماند
سايه سردي سرود سكوتم را سوزاند و صداي صحرا مرا آواز داد: برخيز
ديدار دريايي مان در يادم خواهد ماند و با ياد دستهايت كه در دستهايم درآويختند و با هم آميختند درد دوستي مان را به پايان خواهم برد!
حق بيمه/حق بي-مه/حق بدون مه بودن/حق بدون ماه بودن
حق فرورفتن در ابرهاي سربي دود و نديدن خورشيد
حق فنا شدن در زندگي كه ديريست مرده
حق مردن
حق زيستن در ميان آناني كه مرده اند، كه مي ميرند.
و سهم سكوتي كه به تو مي دهند، به من مي دهند.
من اگر نگاهم را به تو بياويزم بدان كه فرو خواهي ريخت...
تبديل به باد مي شوم
تبديل به باد خواهم شد
در خويش مي رويم
در خويش خواهم روئيد
آري، من، در همه لحظه هاي آسمان خواهم وزيد
و باران را و خورشيد را نيز
سرشار از باد و ابر و نور خواهم كرد
دويدن در باد را دوست دارم
دويدن در همه دردهاي پيدا و پنهان بشري را
دلم مي خواهد هزاران بار
مرگ را تجربه كنم، بزيم
و نيز زندگي را، عشق را.
تو
رنج واره بسويم مي آيي
و من
تهي مي شوم از درد
تو
بهشت مني
سرايش سوگ سار سرد سروهاي سوزناك سايه دار سيه روز ساده ساكن..
اين سرنوشت تمام آينه هاست
صداي خسته اي:
پايم خون چكان
صداي شكسته اي:
تنها راه پايان
" بايد مي شكستم تا كاري مي كردم"
شك كردن در مقام عشق-مقام بلند عشق-همانا كفر است.
كفري سترگ و عظيم. روح مي گدازد.
لحظه هاي بشدت غريب زندگي:
مثل يك خلسه/مثل يك وقفه ابدي
مثل يك رگه تاريك در سايه
مثل گذري غريب از زندگي
مثل مكثي طولاني همراه با سكوت
مثل خواب، مثل سردي سنگ
آسمان چقدر ساكت است، چقدر مظلومانه در جاي خود جاي گرفته و هيچ نمي گويد. چقدر دلم براي آسمان مي سوزد كه با اينهمه بزرگي دور از همه است، دور از دستهاي همه ما، دور از بودن ما.
تاريكي فضا را انباشته بود و سكوت سنگيني لابه لاي ترس وتنهايي موج مي زد، به آهستگي گام بر مي داشت، مي توانست اطرافش را ببيند، هر چه تلاش مي كرد و به خود فشار مي آورد سودي نداشت، فقط خودش بود و آن برهوت و تاريكي، اما نه چيزي ديگري هم بود، صداي همهمه اي غريب، آنقدر اين صدا را شنيده بود، آنقدر متمادي و بي وقفه در گوش جانش جاري شده بود كه كاملاً از ياد برده بودش، كه گويي جزيي از وجودش شده بود و حالا كه به آن صدا فكر مي كرد و در آن دقيقتر مي شد و عميقتر، حس مي كرد كه صداي جمعي از مردمان است، مردماني كه سالها بود درون تاريكي خودشان يا تاريكي اطرافشان فرو رفته بودند وتنها كورسوي نجواها و زمزمه هايشان آنها را با يكديگر پيوند مي داد، پيوند عميقي كه از يك رنج مشترك بر مي خاست. همينطور كه گام بر مي داشت به گذشته ها بازگشت و يا شايد به آينده.
اشكال تيرگي ها در همين است، نمي داني به جلو مي روي يا به عقب، فرقي با آنها كه نمي بينند يا با آنها كه نمي خواهند ببينند نداري، در هر صورت نمي بيني، جهت را تشخيص نمي دهي، فقط گام بر مي داري و حركت مي كني، و او فقط گام بر مي داشت و مي انديشيد: روزگاري كه سرزمينش زيبا بود و روشن و پاك.
در همين حال و هوا بود كه خوابش برد، خواب ديد كه حشره اي شده است كوچك و تيره، سرش گرم روزمره گي اش بود، طوافهاي طولاني روزانه اش براي يافتن جفتي، غذايي و مكاني. گيج و منگ ره مي سپرد و دلمشغوليهايش لحظه اي رهايش نمي كردند، پيش مي رفت و پيش مي رفت، اما... نفهميد كه چه شد، چشمهايش باز بود، همه جا را مي ديد، اما بااينحال نفهميد كه چه شد، چه شد كه خودش را در اسارت تارهاي عنكبوت ديد، همچنان مبهوت به تارهاي سهمگيني كه او را احاطه كرده بودند نگاه مي كرد كه سرو كله عنكبوت سياه پيدا شد، عنكبوت با دستهاي سياهش به او نزديكتر مي شد و او سعي مي كرد كه فرياد بزند و خود را رها سازد اما نمي توانست، عنكبوت با دقت نظاره اش مي كرد، او را مي پائيد، مي خواست نيشش را برحساسترين قسمت وجودش فرود آورد، مي خواست او را بي حس كند، او را خواب كند، تا به اين ترتيب از تقلاي او در هنگام مرگ جلوگيري كند .. و او همچنان گيج، ترس در خانه دلش لانه كرده بود، تقلاي بي موردي را آغاز كرده بود، عنكبوت در يك چشم بهم زدن به او نزديك شد و نيش و خود را بر او فرو كرد، او دست و پا مي زد، تنش وتكاپويي در وجودش جريان يافته بود كه در برابر اثر آن نيش مقاومت مي كرد... ديري نپائيد كه به خواب رفته بود.
عنكبوت سياه لبخند دهشتناكي به لب داشت، به او نزديك شد، تكه تكه اش كرد و او را بلعيد.
با فرياد بلندي از خواب برخاست، عرق كرده بود و جانش چونان كوره سوزاني مي سوخت، قلبش تندتر از هميشه مي تپيد و مي چرخيد و مي چرخيد، فرياد مي زد و فرياد مي زد. با سر به اين سو و آن سو مي دويد، سرش را به ديوار مي كوبيد، ضجه مي زد، صداي همهمه اي در گوشش اوج پيدا كرده بود، زمزمه ها تبديل به فرياد دلخراش شده بود، سمفوني شومي تمامي وجودش را فرا گرفته بود و با هر نت موسيقي مرگ، ذره ذره وجودش از هم مي گسيخت، در آن تيرگي ترس افزا، در هراسناي بودن و نبودن، دستي را بر روي شانه اش حس كرد: " اينقدر به تاريكي لعنت نفريت، يك شمع روشن كن"
آيا آسمان هم مي ميرد؟
اگر نه پس چرا هميشه مي گريد؟
آيا شادي بالاتر از جاودانه بودن هست؟
و آيا رنجي بالاتر از اين شادي؟
اگر مي ميرد
بر مزارش چه خواهند نوشت؟
"آسمان مرد"
آيا مي شود؟
و تن زندان مشبكي است گشوده به فضاي آلوده هستي!
اي بيكران
در كاوشي بي سرانجام، در فراسوي آنچه در حضورم مي گذرد و حضورش روزي چون برگ خزان زده مي شود، در پي شكوهي بي خزان و حضوري بي پايان، تا انزواي خاك را نيز گشته ام، اما كو گمگشته من؟
تا در گستره وجودش سايه رنگ باخته وجودم جان بگيرد و اوهام آميخته به جانم در كمند عشقش اسير آيند و ياراي پا نهادن در اين بي وسعت را بيابند.
مي گويند زلال پاك روح از چشمه سار شكوهمندي سرچشمه مي گيرد كه در آن سوي هفت وادي نور است و اي كاش مرا دستي براي گشودن دريچه اي كه بر روي آن زلال روحم زده اند مي بود تا در جاري آن چشمه سار شكوفه ها و غنچه هاي پژمرده در ابتداي شكفتن را سببي بر شكفتن باشد و رويش.
و چه زيباست دل به آيينه ها سپردن و سيراب باده عشقت گرديدن. اما كو؟
آن دستهاي تاول زده اي كه در آتش حسرتت بسوزند و بدن تبدار و لبهاي داغمه بسته و خشكيده اي كه در انتظار روان آن چشمه سار باشند؟...
زيرا در ذره ذره اين خاك، اين سازنده ويرانگي، اين عبارت سالهاست كه تكرار مي شود، روز در شوره زار مي خشكد و در جاي جاي اين هستي، ويرانكده مكاني نيست جز جايگهي براي انجماد كلام.
و انسان اين تلاطم ابدي به درد آويخته
چون غريبي منحوس سر به سرزميني گذارد
كه او را در خود حل كرد
و او اينگونه به جامه انساني در آمد كه ياس
را در نگاهش مهار مي كرد و دردهاي افسانه اي
را جز با گور و خاك آن باز نمي گفت
انسان اسرار خويش را پنهان داشت
و اينگونه ماند، سر برآورد و عظيم شد
اما قصه در آميختگي اش با رنج، او را
ادامه داد و بعدها..
خاكهاي تيره اي او را در بر گرفته بودند و سنگهايي نيز، بر او فشار مي آوردند و او همچنان ساكت در جايگه خود خوابيده بود و در ميان توده انبوهي از خاك، سنگ، فشار، گم شده بود.
ديگر پنجره اي نبود و ديگر آسماني نبود، فقط تاريكي بود و تاريكي بود، نمي توانست دستهايش را تكان دهد، به خواب خاموشي فرورفته بود، اما بيدار بود و مي ديد و مي فهميد كه در پيرامونش چه مي گذرد، نمي دانست در دنياي بيرون شب دست يا روز، باز هم سرو كله حشرات پيدا شد. همگي دسته جمعي مي آمدند و بيكباره او را فرا گرفته و آغاز به كار مي كردند، تكه تكه ذرات وجودش را جدا مي كردند و مي بردند، تجزيه وجوديش در جريان بود، صورتش، دستهايش، پاهايش و اندامهايي ديگر و ديگر و ديگر، چشمانش را تقريباً تجزيه كرده بودند: چيزي به پايان كارشان نمانده بود، هر لحظه اي صداي جانوران، حشرات و خفاشها، هر روز فقط ديوارها.
نمي دانست آيا در آنسوي خاكها، در آن دنيا كسي هست كه او را بشناسد و به يادش باشد، از روزي كه مرده بود، از روزي كه او را در مدفنش قرار داده بودند، از روزي كه همه را ترك گفته بود سالها مي گذشت و يا شايد نه، زمان براي او مفهومي نداشت، آنجا فقط تاريكي بود و فشار و حشرات، بي تحرك، بي روشني و هيچ اما حتي در آن قبر تيره و تار هم تنها نبود، هنوز هم به معبودش فكر مي كرد، هنوز هم با چشمهاي تجزيه اش مي گريست هنوز هم ...
اما شايد هم تنها بود، آيا خدايش او را رها كرده بود، آيا خدا او را به حال خود گذاشته بود، ...تا در سكوت وترس و تنهايي خويش بپوسد و بپوسد و بپوسد؟! آيا سراغي از او نمي گرفت؟ آيا هيچوقت صدايش نمي كرد؟آيا دوستش نمي داشت؟آيا حالا كه او مرده بود تنها تر از هميشه بود؟
هميشه دلش مي خواست بميرد تا از تنهايي در آيد اما حالا كه مرده بود تنهاتر شده بود و تنها تر، كسي سراغش را نمي گرفت، خدا سراغش را نمي گرفت، اما اميدش را از دست نمي داد، باز هم به او فكر مي كرد و حضورش را از او مي خواست؛ خدايا، بيا، بيا، تنهايم مگذار، به درون جانم قدم بگذار، روحم را طراوت بخش، در بگشا و نور رحماني ات را من بتاب، باران مهربانيت را ببار، دوستم بدار...
آنقدر اميد سرشاري در جانش خانه كرده بود كه از سرانگشتانش، درخت تنومندي بر فراز مزارش روئيد و قد برافراشت درختي آنچنانكه او دوست مي داشت، زيبا و راز آميز،درخت خشكيده بود و بي برگ و بار و تنها، اما رو به آفتاب و سرانگشتان خالي خويش را به تعارف خدا برده بود و زمزمه مي كرد:"تهي بودنم راببخش".
تبدیل به باد می شوم
تبدیل به باد خواهم شد
در خویش می رویم
در خویش خواهم روئید
شب را همگان با تاريكي اش مي شناسند و با ترس و توهمش، با شكوه وهمناكش وقتي كه تنهايي و صداي جغد شومي بودنت را رها نمي سازد، بعضي ها شب را با آرامشش مي شناسند، سر بر بالين گرم نهادن وغم روزگار را از ياد بردن و در واقع خود را به خواب زدن، خود را بعه غفلت زدن، نديدن!
و بعضي ديگر به ياد يار و ديار شب را مي شناسند، بيخودانه مي خندند، مي گريند، عشق مي ورزند، دوست مي دارند و دوست داشته مي شوند، فريادشان را بخاطر ديگران در گلوگاهشان خفه مي كنند، سكوت مي كنند و به فكر فرو مي روند، چقدر گذشته ها سر ريز مي كند، چقدر فكر آينده، فكر فردا، تو را به خود مي خواند، تو را بر مي آشوبد يا تسكينت مي دهد و تو ... تو چه مي كني، اين شب است كه گستره حضور خود را بر تو مي گستراند، اين شب است كه تو را و همه را در خود فرو مي برد و در بر مي گيرد و اين شب است كه آرامش خواب را به تو مي بخشد، در شب است كه خدا تنهايت مي گذارد، اما از دور به چشم تو مي خورد و تو يكباره بر مي خيزي و به سراغش مي روي، مي خواني اش و شادمانه به سويت مي آيد و دوستت مي دارد، خدا خود شب را آفريد تا مامن مالوف بندگانش باشد، تا دست مهربانش را بر سرمان بكشد وقتي كه خواب هستيم در هيات دستهاي پدرمان و دوستمان بدارد و بوسه اي از پيشاني مان بربايد در هيات مادرمان و ما مي توانيم كه خود را در شب رها سازيم و بگذاريم حس همساز، همرنگ و هماواي شب و دلمان را بگيريم، دل اگر مي خواهد بگريد و فرياد كند، يا بخندد و .. هيچ.
مهم اين است كه خودمان را رها كنيم تا احساسهايمان در وجودمان براحتي جريان يابند و در شريانهاي روحمان جاري شوند، در شب با خودمان راحتتر مي شويم، مي توانيم دست دلمان را بگيريم و بدون انديشه به اينكه آيا كسي ما را خواهد ديد يا نه بسوي آنچه كه مي خواهيم برويم، مي توانيم خوابهاي طلايي معشوقه مان را ببينيم و در يادش زار بگرييم و شب همچنان گرم، تنهايي تو را سخت در آغوش خويش مي كشد و همدلت مي شود. نبايد هيچ رنگ تعلقي به خود بگيريم، نبايد، خدا از روز ازل رنگ ناپيدايي كه همخواني عجيبي با تارو پود وجودمان دارد، بر شالوده حضور و وجودمان زده است و آن رنگ، رنگ دل ماست. بايد آن رنگ و آن صدا را بشناسيم، حسش كنيم و با آن زندگي كنيم، حتماً آن رنگ تجلي بسيار زيبايي در تاريكي شب دارد، شايد اشك!
به خواب مي روم
و درد مي كشم
پر از سكوت و ناله ام
پر از هجوم سرد غم
و باز برگها ترانه مي خوانند
تنهايي توي دهليز زندگي سوت مي كشد و ريل هاي آن هر روز تكرار مي شوند/
حلقه هاي دود مثل دار مي شوند/
و او گيسوانش را مي بافد./